پنج ماهگی21/04-21/05
شروع این ماه برای تو پسر دوست داشتنی مامان و بابا لذت بخش بود چون چند روز بعد از ورودت به 5 ماهگی یعنی 91/5/25 برای اولین بار غذای کمکی ات رو برات شروع کردم و تو از خوردن غذاهای خوشمزه ات انقدر ذوق میکنی که معمولا همراه با صدای بلند و آواز و کوبیدن دستات روی زانوت از مامان تشکر میکنی، اولین روزی که تصمیم گرفتم غیر از شیر مادر چیز دیگه ای هم بهت بدم مامان جون اینا و خاله زهرا اینا برای افطار خونمون دعوت بودن نیم ساعت مونده به افطار از مامان جون خواستم که بعد از گرفتن وضو برات فرنی درست کنه البته بدون شیر و بعد از آماده شدن فرنی ات خواستم اولین قاشق رو بهت بدم که یه دفعه دستام لرزید و یه جورایی استرس گرفتم و نتونستم قاشق رو تو دهنت بزارم، خاله زهرا اومد و قاشق رو تو دهنت گذاشت،مامانی چه ذوقی کردی و از خوشحالی داشتی دست و پا میزدی تا جاییکه از خاله خواستم دو قاشق دیگه هم بهت داد روزهای اول فقط فرنی و حریره بادوم بدون شیر رو روزی چند قاشق بهت دادیم تا اینکه وارد 6 ماهگی شدی و سوپ و پوره و بیسکوییت مادر هم به غذاهات اضافه شد.

برای عید فطر رفتیم کرمانشاه اونجا خیلی بهت خوش گذشت یه روزشم رفتیم مزرعه گوجه ی دایی بابایی تو روانسر اونجا چند تا عکس گرفتیم ازت و با حمله پشه ها به خونه ی دایی اینا برگشتیم ، همه ی عکسهات هم تو بغل مامان و باباست و نمیشه بزارم رو وبلاگت و فقط یکیشون رو که مامان به روش کاملا ابتدایی خودش و بابا رو سانسور کرده میزارم برات که بعدا که بزرگ تر شدی با نگاه کردن این عکست بدونی که تو میتونستی روی هوا هم بشینیییییییییییی

چند روز بعدش همراه خانواده ی عموها و عمه ها به پالنگان د رنزدیکی سنندج رفتیم و عموها تو رو برای آب تنی داخل رودخونه بردن ،ولی چون باز دوباره عکس تکی نداشتی مجبور شدم یکی از عکسهات رو باز دوباره به همون روش فوق ابتدایی سانسور کنم و ابن بار ببینی که تو حتی میتونی تو آب هم بدون اینکه لباسهات خیس بشن بایستی 
پسر خاله ی بابا آقا امید تازه عکاس شده بود و قرار شد طاها جونمونو ببره آتلیه و ازش عکس بگیره،
٥/٦/٩١ آقا امید اومد دنبالمون و با هم به آتلیه رفتیم اما پسری چون ساعت خوابش بود و لالا داشت غرغرو شده بود و ما موفق نشدیم عکس دلخواهمونو از کوچولومون داشته باشیم، حالا من یه سری از عکسهای خام آتلیه ات رو که ازش گرفتم برات میزارم،تو آتلیه که بودیم یه اتفاق جالبی افتاد اونم این بود که اولین لحظه که تو بدون کمک کسی و بدون تکیه دادن به جایی تونستی تنهایی بشینی تو عکست ثبت شد و ما کلی ذوق کردیم و دقیقا از اون روز تونستی خیلی راحت بشینی و با اسباب بازی هات خودت رو سرگرم کنی.













یه روز بعد از برگشتنمون از کرمانشاه با مامان جون و دایی محمد و خاله مریم رفتیم شمال، شهر نور ، واقعا خیلی خوش گذشت و تو گل پسر نازم اصلا اذیتمون نکردی و فقط با خنده هات بهمون روحیه میدادی، فقط اینجور مسافرتها یه مشکلی که فعلا دارن اینه که تو نمیتونی از غذاهای بیرون چیزی بخوری و ما هر دفعه که رستوران میرفتیم باید یکیمون نوبتی تو رو جوری نگه میداشتیم که غذاها رو نبینی چون با نگاهات قشنگ میفهمونی که چقدر عاشق خوراکی هستی.



پنج ماهگی21/04-21/05
