شش ماهگی طاها و گفتن اولین کلمه21/05-21/06
عجب ماهیه شش ماهگی آقا طاهای مامان و بابا
آخ جون غذاهام خوشمزه شدن ، من دیگه تو این ماه تونستم سوپ های خوشمزه ی مامان جون و مامانم رو تجربه کنم
مخصوصا وقتی لیموترش توش ریخته باشن بیشتر بهم مزه میده
تازه عاشق
سیب
و
موز
هم هستم ، بیسکوییت مادر هم خوشمزه است،فرنی خوب میخورم اما با اینکه مامان جون بادوم شکسته و به مامانم داده مامان تنبلم حریره بادوم کم برام درست میکنه،
چایی هم باخرما خوشمزه است،
هندونه هم یه روزایی که پیش آقا جونم باشم مجازم بخورم.
مامانی هر وقتم که خوابت بیاد وقتی کنارت دراز میکشم و پستونکت رو تو دهنت میزارم و برات لالایی میخونم راحت میخوابی فقط اینکه شبا خیلی تند تند بیدار میشی برای شیر خوردن اما خوبیش اینه که شیرت رو که خوردی میخوابی و خیلی بیداری ما طول نمیکشه ، معمولا شبایی که بابا فرداش صبح کار نباشه تا صبح کنار من میخوابی و صبح که میشه من جامو با بابا عوض میکنم و به اصطلاح شیفت عوض میشه،اما ناقلا تو هم خوب هوای بابایی رو داری چون تا نوبت بابا میشه راحت تر میخوابی و کمتر ورجه وورجه میکنی،اینو به دکترت هم گفتم گفت بخاطر اینه که وقتی من کنارت هستم بوی شیر به مشامت میرسه و تند تند هوس شیر میکنی و بیدار میشی وووووورووووووووووجک من.

حسابی مامان رو شناختی و وقتی صدای من رو از جایی میشنوی خودت رو به سمت اونجا میکشی و بادرآوردن یه صداهایی که ماها دیگه میدونیم معنیشون چیه منو صدا میکنی و وقتی میام پیشت چشات برق میزنه و میخندی عاشق بابایی هم هستی و بعضی روزا که بابا سر کاره حالتت جوری میشه که احساس میکنم مثل من دلتنگ بابا هستی ، بهش زنگ میزنم و تو با شنیدن صداش از شادی شروع میکنی محکم دو تا دستات رو روی پاهات میکوبی و بلند میخندی

٨/٦/٩١ به همراه مادر بزرگ و عمه زری رفتیم بندر انزلی ، واقعا خیلی خوب بود تو هم که برای بار دوم به شمال میرفتی این سری کمتر تونستی آب تنی کنی و بیشتر جنگل رفتی و از هوای عااااااااااااااااالی اونجا استفاده کردی جوجوی مامان.
اونجا وقتی تو ویلا داشتم بهت فرنی میدادم همش داشتی غر میزدی، وقتی ازت پرسیدم چی شده؟چی میخوای مامان؟آب میخوای؟یه دفعه گفتی آب،من انقدر ذوق زده شده بودم که یه لحظه شک کردم که نکنه گوشام اشتباه شنیدن از مادربزرگت که پیشمون بود پرسیدم شما شنیدید طاها چی گفت؟که گفت آره منم شنیدم گفت آب،داد زدم و بابا رو صدا زدم که بشنوه آب میگی چند دفعه دیگه هم گفتی و تا امروز که این مطلب رو مینویسم دیگه تکرار نکردی.























آتیش پاره ی کوچولو خیلی شیطون و بلا شدی و همش باید شش دانگ حواسمون جمع باشه که یه وقت خدا نکرده کار دستمون ندی.
میخوای چند تا مثال از بازیگوشیهای خطرناکت بزنم؟
قرار بود برامون مهمون بیاد و من تو آشپزخونه سرگرم آشپزی بودم بابا هم دستش بند کار بود تو هم جلو آشپزخونه تو روروعکت مشغول بازی بودی و من داشتم نگات میکردم یه دقیقه حواسم پرت ظرف شستن شد برگشتم دیدم نیستی یه دفعه استرس گرفتم و اومدم دنبالت ، ناقلا میدونی داشتی چکار میکردی؟ رفته بودی کنار پریز برق و دو شاخه رو از پریز درآورده بودی و به زور سعی میکردی انگشتت رو فرو کنی تو سوراخ پریز.........
یه بارم تو خونه مامان جون نشسته بودی و داشتی با اسباب بازی هات بازی میکردی و من مشغول پاک کردن لوبیا بودم،داشتم لوبیاها رو تو قابلمه میریختم و حس کنجکاوی تو کاملا حکم میکرد که بدونی چی داخل قابلمه است ، هرچی سعی کردی سر در نیاوردی اون تو چیه؟ یه دفعه شیرجه زدی به سمت قابلمه و خودت رو روش پرت کردی و با شنیدن صدای بلند گریه ات من دست و پام رو گم کردم و نتونستم بغلت کنم مامان جون سریع اومد و بعد از اینکه بغلت کرد تو با نگاهات به من میگفتی بیا پیشم اومدم که بغلت کنم دیدم از چشمت داره خون میاد تو سر و کله ام میزدم و گریه میکردم مامان جون هم هل شده بود و داشت گریه میکرد فکر میکردیم خون داره از چشمت میاد اما بعد چند دقیقه که خون رو پاک کردیم تازه متوجه شدیم که خدای مهربون چقدر بچه ها رو دوست داره و ازشون مراقبت میکنه درست یه میلیمتر مونده به چشمت در اثر خوردن به لبه ی قابلمه زخم شده بود و خون همراه با اشکات از لبه چشمت شسته میشد و به پایین می اومد....

خلاصه اینکه به همه چی سرک میکشی و دوست داری از همه چی سر در بیاری.



شش ماهگی طاها و گفتن اولین کلمه21/05-21/06 
